هنگامي كه فرا مي رسد وقت لنگر كشيدن از زمان،
كشتي؛ بندر را ترك مي كند رو به مقصد مجهول
از پيش نه دستي تكان مي دهد كسي و نه دستمالي؛
انگاري خالي از سرنشين ؛ ساكت و خاموش.
با چشمان اشكبار؛ روزها چشم به افق در انتظار،
بازماندگان مآيوس و نا اميد از اين جدايي
اي بيچارگان نه اين آخرين اندوهتان در زندگي،
و نه در حيات پر هجران آخرين جدايي!
عاشقان و معشوقان چه بيهوده در انتظارند
محبوبي كه رفت باز نمي آيد!-
من دوستت داشتم- اجلال آیدین
در شهری دورازتوساعتیآفتاب غروبتورا یادم آورد وروزهای با توبودن راحالا خیالی هستینا کاسته ،پس از آن همه سالمگر می شود انسان هرروز همان چشم ها را به یاد آورد؟دوستت داشتم ونمی دانستیموهایت را تماشا می کردم از دوروحالتش را که پشت گوشت می افتادودماغت که با همه فرق داشت ...وقتی می خندیدی سرت را بالا می گرفتیسری بالا وچشمانی خندان داشتیچه زیبا بودندتو نمی دانستیمن دوستت داشتمآ
من نبودمکسی که در خانه ات را کوبیدمن نبودمکسی که به تو سلام دادمن نبودمکسی که سالها عاشق تو بود... و هر کجا که می رفتیدنبالت می کرد... دروغ گفتممن بودم!...من همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی.با این حالآری!من بودم که عاشق تو بودمهنوز هم عاشقت هستمحالا این را با صدای بلند فریاد می زنم ...و تو گریه می کنی و می گوئی"چرا این را زودتر نگفتی؟!"... شل سیلوراستاین+ نوشته شده در جمعه ۹ تیر ۱۳۹۶ساعت 21
حال من و توحال عقربه های ساعتی استکه مدام از پی هم می دوندتا شایدمگر معجزه ای شود و ساعتی یکباریکدگر را در آغوش کشندهرچند برای لحظه ایلحظه ای هرچند کوتاهاما فراموش نشدنیاز همان لحظه هاکه نمی توان از کنارشان گذشتبه همین سادگی هادویدن و نرسیدنسهم من بود و تو بود و آن دو عقربهکاش یا عشق عقربه ها جور دیگری بودیا عشق من و توو یا این سرنوشت لعنتیکه کسی برای نوشتنش سوالی از من و تو نکرداینگونه یا ساعت ا
تقدیم د-الف
بیقراری ات را
چون شرهای شراب مذاب
بریز کف دست من. عزیزم!
تو میدانی
که سالهاست در این سرزمین بارانی
به یک قطره از آه عاشقانه ات محتاجم
به نفسهات وقتی اسمم را صدا می کنی
تو می دانی... همیشه احتمال زلزله هست
ولی زلزلهی نفس های تو
دیگر احتمال نیست. سبز آبی کبود من ! و بیهوده نیست
که بر گسلهای دلت خانه ساختهام
از سر اتفاق هم نیست
حدیث بیقراری ایست
و همین حرف ساده
که با صدای ت
به خیابان بیا بگذار آسمان با ریه هایت نفس بکشد و درختان باران زده از عطر تنت معطر شوند حالا که سقف مشترکی نداریم به خیابان بیا تا آسمان مشترکی بالای سرمان باشد
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۶ساعت 19:46 توسط شاهد عینی |
سقفِ تمام خانههای شهر چکه میکند،سقفِ تمام کافهها،دانشگاهها،بیمارستانها.سقفِ تمامِ ماشینها،چترها،آرزوها...حتا سقفِ خاکستری این آسمانکه تَبله کرده بر آنکُپههای ابر.از تیترِ روزنامهها خونآبه میچکداز گوشیهای تلفن،از صفحهی لپتاپها،بلندگوهای رادیوو این تالآبِ سیمانیپنداریگاوش را گُم کرده استکه فقط به لهجهی خونآواز میخواند.ما دوزیستانِ دستبسته،با عین
شهریور عاشق انار بوداما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزداخر انار شاهزاده ی باغ بودتاج انار کجا و شهریور کجا؟!انار اما فهمیده بود،می خواست بگوید او هم عاشق شهریور استاما هر بار تا میرسید، فرصت شهریور تمام میشد..نه شهریور به انار میرسیدو نه انار می توانست شهریور را ببینددانه های دلش خون شد و ترک برداشتسال هاست انار سرخ است..سرخ از داغی و تندی عشقو قرن هاست شهریور بوی پاییز می دهد..+ نوشته شده در چهار
در پاریس می میرم ، در کولاک بارانبه روزی که هم اکنون نیز در خاطر من استدر پاریس می میرم و این آزارم نمی دهدحتم در پنجشنبه روزی چون امروز ، در خزانی .پنج شنبه خواهد بود چرا که امروز نیز پنج شنبه استو همین حالا هم که دارم این سطرها را می نویسمشانه هایم را به دست مصیبت سپرده ام .هیچ گاه چون امروز چنین راه خود را کج نکرده امو سفرم رادر راه هایی که در آن تنهای تنهایم ، چنین در پیش نگرفته ام .سزار وایه